ساغر مژگان،

گفت و شنود فضل الرحیم رحیم، با ساغر مژگان،

 شاعر کشور ما در خارج از کشور

ساغر گرامی ایا ممکن است با قلم خود تان به خوانندهء صاحب دل خود را معرفی نمائید؟

در نیمه های اخرین روز های بهار (جوزا) زن دردمندی در ارزوی زادن پسر درد طاقت فرسای زایمان را تحمل میکرد.

دقایق به کندی میگذشت تا اینکه پس از دمیدن سپیده صبحی که آن شب طولانی در پی داشت صدای گریه ای دختری فضای اطاق را انباشت. و در گوشها آهسته و غمگین خواندند دختر است. دختر؟؟ و غم عظیمی قلب مادر را بی رحمانه فشرد. تا دیر گاهی مادر حاضر به دادن شیر برای کودک نشد. بعد از گذشتِ چند روز خواسته و نا خواسته اسمی برای دختر بر گزیدند. (مژگان)اش نام نهادند و آن کودک من بودم.

و از آنروز تا حال رفیق سپیده ام

در دم صبح

که در درون تاریکی می زیسته . . . !!

و از ان روز

نام من می باید

سایه بخشد به دو چشم زیبا

و به خوابش بکند

خواب و سر مست و خرابش بکند

 س - اولین جرقه های شعری در شما چگونه بوجود امد؟

ج - اولین روز های که باورم شده بود میتوانم بنویسم بسرایم بهترین روز های عمرم بود. من تازه خودم را یافته بودم مثل اینکه به گنجی در درون خودم دست می یافتم، من خودم را کشف کرده بودم اما زمان میبرد تا دستم به ان جایی برسد که نقطهء اوج و احساس من است. من انروز ها تازه جوان شده بودم، خونم گرمتر از امروز در رگ هایم میدوید و دلم درون سینه برای هر حرفِ تازه طوری دیگری میزد . . . و پشت گپ چی میگردید.

س - اولین شعری که سرودید بخاطر دارید؟

ج - از انهایی که گم شان کردم نگوئید اما ان شعری را که به عنوان اولین شعر با خود دارم شعری بود که بعد از مرگ مادرم سرودم.

س - شما در جستجوی چه چیزی هستید در شعر؟

ج - در جستجوی آرامش، شعر عبادتگاه منست و یا نمی دانم به عبارۀ دیگر بگویم مثل ادم که لب به باده میزند تا خودش را ارامش بخشد و به اصطلاح غم غلط کند و یا مثل ان ادم که لب به دود تلخ سیگار "سگرت" میزند و میگوید نمی توانم ترکش کنم و بلاخره در می یابد واقعاً معتاد شده است. من هم همین طور، حال حرف از حرف گذشته، من معتاد شعرم. حالا شعر هر کسی که باشد شعر زیبا، گرم و صمیمی.

س – به نظر شما شعر باید پیام خاصی داشته باشد ؟

ج - بعضی اوقات اشعار حامل پیام خاصی نیستند. ما اشعار روایتی، شعر گریه و خنده و اشعار گلایه امیز داریم و هر شعر به حالت روانی انسان تعلق میگیرد. اما یگان شعر هست که واقعاً پیامی خاص خودش را دارد.

س - برای بیان یک شعر چه حالاتی باید رخ دهد تا اشعار به ذهن جاری شود ؟

من به سادگی و صمیمیتِ شعر باور دارم. به نظرِ من به تمام ان چیز های که شما یاداور شده اید ضرورت هست تا یک شعر شعر شود. و اما عاطفه و اندیشه در وقت سرودن شعر برایم مهم تر است.

س - شما هر موقع که اراده کنید می توانید شعر بگوئید یا اینکه باید در یک زمان و حالت خاصی قرار بگیرید ؟

ج – نخیر، متأسفانه من هر موقع که اراده نمایم نمیتوانم شعر بسرایم. من باید در حالت خیلی خاصی قرار بگیرم. مثلاً باید در اوج خوشی باشم. یا دنیا برایم به اخر رسیده باشد و انگاه قلم بدست میگیرم و به همدستی واژه ها آسمان را به سنگ میزنم و یا گل میریزم بر سر آن کسانی که دَور و بَرم هستند.

س - ایا برای پرورش ذوق شاعر تکنیک و احساسات کافی است و یا شما چیز های دیگری بر ان علاوه می کنید ؟

ج – بلی، بهترین تکنیک برای پروراندن ذوق شاعر همانا خوانش و مطالعهء آثار گرانبهای دیگر شاعران "شعرا" هست و احساس که جز اساسی سرودن شعر به شمار میرود. و من هم چیزی خاصی را برای خودم ندارم. اما بگذار بگویم که اولین ابیات که مینویسم الهام هستند بقیه ابیات بسیاری از اشعارم را مدیون خلاقیت ذهنی و ذوق شاعرانه خود می باشم.

س - ایا موجودیت خط قرمز که مجال بیان بعضی اندیشه های انسانی را از ادمهای جامعهء ما سلب نموده، بر کار و پرداختهای شعری شما هم اثر داشته و یا دارد؟

ج - برای من هیچ خط قرمزی وجود ندارد. هر چه دل تنگم خواست مینویسم. ارزو هم ندارم که باید تمامی مردم دست نویس هایم را قبول کنند. در جایی که ما زندگی میکنیم هیچ جایی برای سانسور قلم و زبان وجود ندارد. پس چرا خط قرمز را سد راه خودم و افکارم قرار بدهم.

بلاخره به این باورم که هر شعر علاقمند خاص خودش را پیدا خواهد کرد و مینویسم تن به تقدیر.

س - ایا شما به عنوان شاعر گاهی مجبور به خود سانسوری شده اید؟ اگر شده اید علت ان چی بوده ؟

ج - یک بار بلی و علت اش پیش خودم مکتوم هست. چون با ابراز ان باز هم آنچه را که در انجا انروز سانسور کرده ام افشاء خواهم کرد پس بنا به اصطلاح عام خپ ما و چپ شما.

س - گزینش خیال شما در سرایش شعر بیشتر به طرفِ شعر ازاد نیمایی است و یا فقط قالب های کلاسیک شعر را می پذیرید و چرا؟

ج - من شاعر ذوقی هستم و سبک خاصی برای خودم تا هنوز در نظر نداشته ام، طبع آزمایی های داشته ام به سبک آزاد نیمایی و اما قالب های کلاسیک را میپسندم چون همین سبک بود که شاعر افرین بود. و شعر را به مفهوم اصلی برای مردم شناساند. و مردم به چیزی به نام شعر اشنا شدند. وقتی نیما امد بازار وزن را شسکتاند اما به موسیقی در شعر پایبند ماند. میشد گفت این پارچه را که میخوانم چیزی جز شعر نیست. تا امدند در این عصر دو تا سطر را کنده و کو تاه پشت سر هم نوشتند خیال کردند سپید بنامند و شاعر شوند. در حالیکه هیچ چیز بالا تر از حقیقت نیست. من غزل را بیشتر می پسندم و ان قالب خودم را راحتر احساس میکنم. اگر چه به نظر بسیاری غزل به یک اکواریوم می ماند که قدرت شنا را از شاعر در هنگام سرودن شعر سلب میکند. و بعضی از سروده های شاعران و خودم را که غزل هم نباشد دوست دارم.

این هم به طور مثال یک قسمتی از یک شعرم که سبک سهراب سپهری را دارد و جالب اینکه من این را بیشتر از تمامی غزلیاتم می پسندم.

من در این نیمه شب زندگی ام

اری من

زنی را دیدم

که به جرم دگری زیر باران سنگ

خرد میگشت و چه سنگین می مرد

من در این نیمه شب زندگی ام

گروهی دیدم که حکومت میکرد

مرد ها سرمه بچشمش میبست

تازیانه بر دست

و به فطرت چه خرفت

و به افکار سگ اندیشانه

صورت کودک دانائی را به آتش میبست

من در این نیمه شب زندگی ام

پادشاهی دیدم

که با کور چشمش

به جائی هنر و علم و کمال

ریش و عمامه و چادر زمدارس میخواست

و بلورین قامت زن را

زیر سنگ و چادر

وسط کوچه چه آسان می کشت

روزگاری چه سیاه

مرد با مرد میخفت

زن چی تنها میشد

زن چی تنها میشد

س - در بین شاعران گذشته و معاصرِ کشور ما کدامین انها بهترین الگو در سرایش شعر برای شما بوده و یا می باشد؟

ج - مولوی و فروغ بزرگ.

و اما از معاصرین بهار سعید، راحله یار، ابراهیم امینی را بیشتر میپسندم. و اشعار چند شاعر خوب دیگر از بلخ مثل سمیع حامد، سهراب، سیرت، وهاب مجید، مرا ارامش میبخشد.

س - برای چی شعر می سرائید؟

ج - برای خودم، برای دلم، برای او که دوستم دارد و دوستش دارم برای اینکه بعد از انکه نبودم باشم. یعنی شعرم مرا ماندگار بسازد. کسی چی میداند شاید بعد مرگم کسی را شعر من خوشحال و یا عاشق بسازد و بیاید و یک شاخه گل سرخ نثار خاک مزارم کند که امیدوارم غربت نشین بعد مرگ نباشم.

یاد من خواهد ماند در دل تو غزل خاطره را

آنطرف دور ترک؛ تو نظر خواهی کرد

و کمی دیر ترک؛ از پس پرده اشک

عکس بیجان مرا خواهی دید

آری لبخند مرا خواهی دید

و نگاه سردم به نگاه تو گره خواهد خورد

غم دل خواهد گفت

پای ساعت ناگاه؛ سر ساعت آنگاه از صدا خواهد ماند

از صدای تک تک

و به دهلیز دلت تک تک پای مرا خواهد کشت

آری لبخند مرا خواهد کشت!!!

س - اگر قرار باشد روزی دیگر شعر نه سرائید چه خواهید کرد؟

ج - برای من چنین روزی وجود ندارد و نخواهد داشت چون اصلا تصمیم نداشتم از همان اولش که ترک اعتیاد کنم از قول حافظ

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم

صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم

س - به نظر شما شعر چی جایگاهی در جامعهء ما دارد؟

ج - شعر نه تنها در جامعهء ما، بلکه در هر جامعه ای جایگاه دوم را دارد. زندگی بدون شعر برای بسیاری از انسانها وجود دارد. اما جای تاسف در این هست که با لغت شعر تمامی مردم آشنا هستند و اما تعداد انگشت شمار از افراد جامعه سواد خواندن و درک کردن شعر را دارند. و هستند کسانی که وقتی شعر را به خوانش بگیرید اندک ترین توجه و احترامی به تو و شعر نمی کنند و اما اگر یک اواز خوان بیاید و اهنگ بخواند که در حقیقت باز هم همان شعر را میخواند که دقایقی قبل تو بخوانش گرفته بودی سر می شکنند و حاضر به پرداختن رقم گزاف هم هستند. به نظر من ذوق شعر و فهم شعر داشتن بزرگترین نعمت هست. شعر زبان مردم هست که توسط شاعر سیقل میشود و هنرمندانه تقدیم افراد اجتماع میگردد.  

س - مضامین اشعار شما بیشتر در چه زمینه های است ؟

ج - زیاد به این موضوع فکر نکرده بودم. اما حال که اندیشیدم در یافتم مضامین اشعار من انفجار از درد و کمبودی ها رنج ها و غمهای بوده است که طی سالیان دراز در جامعهء مرد سالار و خشن و جنگ زدۀ افغانستان با گوشت و پوستم حس کرده ام. و حال کوششم در زمینه همیشه همین بوده هست که زبان تمامی زنان و دختران سر زمین سوختهء خود باشم.

من که زادم به چهره ادم بود

اینکه خویی ز آدمی کم بود

این همه دیو را نه من زادم

عندلیبان خوش سخن زادم

این همه دیو شد که دشمن من

نه ز دامن بود نه گلشن من

مگرش زاده ام برای همین

که چو دشمن مرا بود به کمین؟؟؟

س - تاثیر گزاری شعر بر رشد ادبیات و زبان، نظر شما در این زمینه چیست؟

ج - بی گمان که پذیرش و کامیابی شعر در یک جامعه تاثیر بس بزرگ بالای زبان و ادبیات گذاشته و باعث پیشرفت هنر و فرهنگ و زبان و ادبیات یک جامعه میشود. چه هرگاه ما معنی و مفهوم یک شعر را به اسانی درک کردیم.و به زبان و ادیبات خود نزدیکتر شده ایم. یا به مفهوم روشنتر بگویم شعر عصاره و یا شیرهء زبان هست.

س- اگر بخواهید به عنوان شاعر تعریفی از شعر ارایه بدارید به نظر شما شعر یعنی چی؟

ج - شعر مجموعهء از احساسات پاک یک انسان هست. انسانیکه طبیعت و تمامی زیبایی هایش را با ان قسمتی از بدی ها و پلیدی های محیط که غیر انسانی میباشد پیشتر از ادم عادی بیبیند و درک کند و حس کند و بلاخره ان را برای انهای که ندیده اند برجسته و بر ملا بسازد. و هنرمند این شاهکار شاعر هست. شعر حرف دل تنگ یک انسان تنهای هست که دستخوش روز ابری و شب تنهایی و غربت شده هست. و یا نمی دانم شاید مجموعهء زیبا ترین افکار و احساسات درونی که باید بیان شود.

س- نظر شما در بارهء شعر امروز کشور ما در کل چیست ؟

شعر شعر هست امروز و دیروز ندارد. یا شاید مطلب تان شعر دیروز اشعار کلاسیک دوران های هزار سال قبل هست

من دیروزی ها را نیز دوست دارم. اما امروزی هارا بیشتر از دیروزی ها می دانم و درک میکنم. چون من امروز در این زمان زندگی میکنم.

دیروزی ها از انتحار نمی نوشتند و اما امروزی ها اگر دلتنگ الهه و ملکه شعر شان شدند دست به انتحار می زنند در حالیکه دیروزی ها چنین نیاندیشیده بودند.

س- اگر روزی کسی بگوید که متقدمان شعر همه معنائی موجود را گفته اند و ما دیگر حرفی رای گفتن نداریم پاسخ شما در زمینه چیست؟

ج - نه من با این سخن ان شخص ایکس مو افق نیستم. بگذار هیچ گاه نیاید و این را نگوید. چه، هر وقت و زمان شعر خودش را دارد. انزمان کجا طالب بود که کسی نوشته باشد.

مشو طالب تو و بر هم نزن ارامش ما را

که رام تیغ اسلامت نگارا گردنم باشد

پس این بیت باید گفته میشد و برای گفتنش محیط و فضای امروزی ضرورت بود.

س- ایا شما دیوان اشعار دارید ؟

ج - متاسفانه نه. اما در انجمن قلم برایم وعدۀ همکاری برای نشر یک مجموعهء شعری داده اند. برای اینکه هیچ گاه به این باور نبوده ام از دنیا فقط یک روز مانده هست عجله برای نشر مجموعه ام ندارم بگذار بعد یکی دو سال نشر کنم تا از بین اینهمه نوشته هایم فقط بهترین هایشان را چاپ کنم.

س- یکی از خاطرات خوبتان را در عرصهء شعر و شاعری بگوئید.

ج- من بهترین خاطرات را اگر دارم از شعر دارم و شاعری. وقتی کسی مرا شاعرۀ وطن صدا میزند فکر میکنم غلط شنیده ام چرا که باورم نمی شود که واقعا مرا به عنوان شاعر قبول کرده اند. و بهترین خاطره ام رفتن من پس از چند سال مهاجرت دوباره به افغانستان بود برای اولین بار سال قبل رفتن من به انجمن قلم شب شعر گویته انستیتوت و بار دوم دعوت من بخاطر اشتراک در پنجمین جشنواره شعر و زبان ادبیات معاصر در بلخ بود. شب شعر با شاعران و تشویق و کف زدن هایشان و اینکه یک شاعر پشتو زبان برایم در دقایق کوتاه شعر سرود و خواند. که باز هم باید بگویم نه اسم شان یادم مانده است نه شعرش. انچه برایم مهم است احترام انها نسبت به من بود.

س- شما به غیر از برنامه های فرهنگی تان شغل دیگری هم دارید؟

 ج - زندگی عادی شبا روزی تمرین نفس کشیدن. اما نه مثل ادمهای دیگر. من در هر نفس به شعر فکر میکنم و انرا نفس میکشم.و بزرگترین ارزویم این است که اگر میشد با هر نفس یک بیت شعر نوشت. دیگر در این زمانه چی غم داشتم.

اقای فضل رحیم رحیم. در اخر این گفت و شنود یک بار دیگر از شما بخاطر زحمات تان تشکر میکنم و اجازه بدهید من هم یک سوال کوتاه از شما داشته باشم.

س: شما مرا از چند وقت و از کجا می شناسید و چی باعث شد که مرا برای این مصاحبهء صمیمی انتخاب کردید؟

ج – من از زمانیکه سروده های قشنگ شما را در سایت های انترنتی خواندم با ظرافت های اندیشهء شما اشنا شدم و اینکه چرا با شما مصاحبه نمودم باید عرض کنم که من از سالهاست در تلاش هستم تا به شکلی از اشکال چهره های ادبی، هنری و فرهنگی میهنم را معرفی نمایم. سروده های شما بیانگر شخصیت ادبی فرهنگی شما است. بنا تصمیم گرفتم با شما مصاحبهء داشته باشم از شما صمیمانه متشکرم که به پرسش هایم پاسخ گفتید.

 

فضل الرحیم رحیم خبرنگار ازاد.

 

نمونه سروده های از ساغر مژگان

شده دیرم

گفتم که دل ز دست تو گیرم ولی نشد

بر گویمت ز عشق تو سیرم ولی نشد

گفتم برای خلق بگویم که کیستی !!!

این نام خوب از تو بگیرم ولی نشد

گفتم که بال و پر زده از پیش تو روم

دیگر نگویم اینکه اسیرم ولی نشد

گفتم که تا قبول نگردیده حاجـــتـــم

دست از دعا ی خیر نگیرم ولی نشد

گفتم نگویم اینکه چرا دوست دارمت

زین حرف خویش توبه پذیرم ولی نشد

گفتم شبی که خواب نباشی، بیایم و

هر گز نگویمت، شده دیرم ولی نشد

میگفتمت عزیز پیشمان نمی شوی؟

خوارم مکن که مرغ اسیرم ولی نشد

صد بار گریه کرده دویدم که گویمت

در دست تو چو طفل یسیرم ولی نشد

مژگان

به تو ای گمشدهء خوبم

شبیخون انتظار

در انتــظار، از دل ساغــر قــرار رفت

از تن، توان و حوصـلهء انتظار رفت

تا از پیــــام ِ نامــدنت با خبــرشــدم

آمـد سفیر مرگ ولی بـار بـار رفت

دانستــم آخـر اینـکه اسیر بـلا شـدی

این قصه نیز در دل من مثل خار رفت

هجران تو شبیه شبیخون دشمن است

هر لحظه، تلخ تر زهجوم ِ تتــار رفت

ادریس من، جوانهء عمر تو سبز باد

اما بیا که بی تو تمـــام بهــار رفــت

دانم که خنده رفته ز لب های شــاد تو

دانی که شادی از دل من هم کنار رفت

صد اشک تلخ تا سر مژگان من دویـد

آن هم به سوی عکس قشنگت قطار رفت

مژگان ساغر

جدی سال ۱۳۸۷

 

/ 0 نظر / 22 بازدید