شا خه
دریچه ئی آشنائی با چهره های هنری - ادبی افغانستان
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: فضل الرحیم رحیم - پنجشنبه ۱۳۸٥/۸/۱۱

 


خنده ،خنده يک جوال خنده

 

گرد آورنده :فضل الرحيم رحيم

 مادر به پسرش میگه عزیزم خاله جانت که آمد تو میری و رویش را میبوسی.پسر به گیریه شده میگوید مه اوره ماچ نمیکنم. مادرش میپرسه چرا؟ پسر میگه وقتیکه پدر جانم دیروز میخاست ماچش کنه با سیلی محکم زد برویش.

کيسه بر
دونفر کيسه بر پيشروي  شخصي  را گرفتند با کمال  ادب  از وي  تقا ضا  کردند  تا دو افغا نيگي  برايشان  بدهد .
شخص  با خوشرويي دو افغانيگي  را  انها  داده  پرسيد ! با اين  دو افغانيگي چه مي خواهيد  بکنيد ؟
يکي از اين کيسه بر ها  جواب داد !
ما  اين دو افغا نيگي را  گرفتيم  که شير  خط کنيم تا هر کسي برنده شد جيب شما را  بزند.

دنياي ديوانه ها
دو ديوانه  باهم صحبت  مي کنند .
اولي :  مي خواهم تمام معادن  طلا ي دنيا را خريداري کنم .
دومي  : بسيار ببخشيد زيرا  من  هنوز  تصميم ندارم  انها را بفروشم.

شاگر د معاصر
روزي معلمي  رو به فريد کرد و گفت :
تو بسيار  مکتب  گريزي  ميکني .
فريد گفت :نخير معلم صاحب من  هيچ وقت  مکتب  گريزي  نمي کنم  و خوش دارم  که هميشه  در مکتب باشم .
معلم گفت : پس  بگو درس ديروز درمورد چه بود .
فريد : اول  شما بگو ئيد که معلم  کدام مضمون  هستيد .

فر مايش جالب
مردي وارد دکان  شد و  به دکاندر گفت که يک سير  از هر ميوه  يعني بادام ، پسته ، جلغوزه ،کشمش ،نخود بده.
وقتي دکاندار  همه را وزن کرد مرد گفت :
همه را يکي بسز.
دکاندار انجام داد .
بالاخره  آن مرد  رو به  دکاندار کرد و گفت : حالا  پنج افغاني را از همين  يکجا کردهگي بده.

سجده
ظريفي در خانه  درويشي مهمان شد ، سقف خانه  درويش  از چوپ  هاي  ضعيف  پوشيده  شده بود و هر لحظه  از آن چوپ ها  آوازي بيرون  مي آمد. مهمان  گفت : اي درويش  مرا از اين خانه به جاي ديگري ببر  که ميترسم  فرود آيد. درويش گفت : مترس  که اين  آواز ذکر  و تسبيح  چوپ ها است. ظريف جواب داد : از آن ترسم  که  از بسياري  ذکر و تسبيح  حالي بهم  رسد که همه  در  رقص و سماع  آيند و به سجده افتند .

در کجا ؟
معلم : موتري به سرعت  صد کيلو متر  از جلال آباد  بطرف کابل در حرکت  است و موتر دومي  به سرعت  يکصد وپنجاه کيلو متر في ساعت  از کابل  بطرف جلا ل آباد  در حال حرکت مي باشد ،انها در کجا  با هم ملاقات خواهند کرد ؟ شاگرد:در شفا خانه .

مراحل ازدواج
مرحله اول :- زن حرف ميزند  و مرد گوش مي کند .
مرحله دوم:- مرد حرف ميزند و زن گوش مي کند .
مر حله سوم:-هر دو حرف ميزنند و قاضي گوش  مي کند.

قهر مان
اولي _ چرا قهرمانان  اغلب فلمها  مرد ان زن دار هستند؟
دومي - چو ن هر مرد يکه زن دارد  خود يک قهرمان است

چها ر پا
شخصي را پرسيدند  ،درست  است  که  يکي را دو ميبيني؟ گفت : بلي  همانطور است که ترا  چهار پا ميبينم .

 

روپوش
براي  مردي خانم  بد چهره وزشت  سيمائي  را عروس آوردند.
فرداي  آن شب عروس  رو به شوهرش نموده گفت : بگو عزيزم حالا  از کي رو بپوشم  از کي رو نپوشم ؟
مرد گفت: عزيزم  تنها ميتواني  از من  رو بپوشي ،ديگر  به خواست  خودت است  که از  کي رو بپوشي واز کي رو نپوشي.

يک پر ديگر
خانمئ براي خريد کلاه  به مغازه  کلاه فروشي  رفت  و کلاهي را انتخاب  کرد  و به  فروشنده  گفت : من اين کلاه را مي پسندم  اما پري  را که  بدان نصب کرده ايد دوست ندارم.
فروشنده  بعد از اداي  لبخندي  گفت : خانم ،وقتيکه  اين کلاه  را با همين پر  به سر  ميگذاريد حداقل  ده سال  جوانتر معلو م مي شويد .
خانم  با عجله وشتاب جواب داد :
در صورتيکه چنين است لطفآ  يک پر ديگر  هم به آن اضافه کنيد.

نقاش
شخصي به ديدن  دوست نقاش  خود  رفت ، نقاش  در حال صحبت گفت :دلم  ميخواهد  اول اين اطاق  را خوب  سفيد رنگ کنم وبعدآ روي همه ديوار  ها نقاشي کنم. دوستش  که  خيلي آدمي حساس  بود گفت : بهتر است که اول  نقاشي  کنيد و بعدآ  ديوار  ها را  سفيد رنگ کنيد.

عصباني
يک روز شير در جنگل  به ببر  برخورد  و ازاو پرسيد:
سلطان  حيوانات کيست ؟
- البته شما .
شير راه افتاد و همين  سوال را از جانوران  ديگر هم کرد و همه جواب دادند که:
- شما .
تا اينکه شير رسيد نزد فيل و سوال را تکرار کرد،فيل در حاليکه  نهايت عصباني  بود ،خرطومش  را دور  کمر  شير  پيچيد  و اورا به هوا بلند  کرد ومحکم  به زمين زد . شير از جا بلند شد ولنگ،لنگان راه افتاد  اندکي از فيل فاصله  گرفت   به او گفت:
- خوب اينکه عصبانيت ندارد  بگو  خودم هستم .

فرار
شخصي  ارسطو  راگير آورده بود ،آنقدر  با او  حرف زد که  عالم توانا را ناتوان  ساخت ، در آخر گفت:
اي دانشمند  مگر از صحبت  من  اينقدر  حيرت  زده وبفکر فرو رفته اي ؟
ارسطو گفت :
به خود  حيران هستم که فکر ميکنم  در حاليکه  دو پا  براي فرار دارم چرا از تو  فرار  نميکنم !

توافق
 خانم بعد از مشاجره با شوهرش آشتي  کرد و گفت
:  
- براي اينکه  بعد از اين  بين من و تو دعوا نشود قرار ميگذاريم هر وقت برسر موضوعي  توافق  داشتيم  تو تصميم  بگير ، هر وقت اختلاف  پيدا کرديم  من تصميم  ميگيرم.

مرد امريکائي
يک اروپائي  از دوست امريکا ئي اش پرسيد :
- راستي شنيده ام  تو در رخت شوئي  با خانمت کمک ميکني؟
- بله عوضش او هم  در ظرف شوئي  به من کمک  ميکند.

دوستان خوب
خانم اولي - راستي  از مهريه  چه خبر تازه داري ؟
خانم دومي - بسيار خوب و قابل  ستايش است .
خانم اولي - پس از قمر حرف نزنيم

اشتباه
مردي که براي اولين بار  سوار طياره شده بود  از کلکين  نگاهي به پا ئين انداخت و گفت :
- آدم ها از اين  جا چقدر  کوچک  به نظر  ميرسند درست  مثل مورچه.
مهماندار گفت :
- ولي آقا اينها  واقعآ  مورچه  استند ،چون ما هنوز  پرواز نکرديم.

اين مرد ها
خانمي به دوستش ميگفت :
- از جنس  مرد بيزارم ، حرف مرد ها را اصلآ با من  نزن،باور کن اگرشوهر اولم نمرده بود  دوباره  شوهر نميکردم

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :