شا خه
دریچه ئی آشنائی با چهره های هنری - ادبی افغانستان
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
 
نویسنده: فضل الرحیم رحیم - یکشنبه ۱۳۸٤/۱۱/۱٦
شیر لالا کنفرانس لندن را به فال نیک می گیرد
 
از سرک نمبر 000001  کارته خاصه خوران  می گذشتم  تعمیر های مجلل ورنگ وروغن شده در چپ وراست سرک انقدر مصروف و  مشغولم ساخته بود که چندین بار بیخود و بی اختیار در وسط سرک  راه می رفتم باز هم خانه موتر سواران لوکس و شیگ اباد که با قبول زحمت  با هارن مرا متوجه ساخته اند که باید در پیاده رو بروم نه در راه موتر رواین منظره ئ جالب این رنگها و وطرحها ودیزاین ها در حالیکه عقل از سر م می برد ولی سوال سر سوال ذهنم را به خود مصروف ساخته بود  که پول این همه ابادی های قشنگ شخصی چگونه میسر افراد واشخاص می شود به چه شکل  از کجا از کجا از کجا در همین فکر و چورت  روان بودم  که  در اخر کوچه لوحه بزرگئ که درقسمت بالائ  تعمیرخیلی دیدنی ودلکش اویخته شده بود  پیش رفتم  تا لوحه را بخوانم می دانید در لوحه  چی نوشته شده بود نمی دانید خیر من به شما می گویم که چی نوشته شده بود
 
اعلان , اعلان , اعلان , اعلان  ,  لیلام ,  لیلام ,  لیلامی  به  تاوان
 
در حقیقت مالک هر شی خدا ست     این امانت چند روز در نزد ماست
 
من شیر لالا در استانه ئ تدویر کنفرانس لندن به این نتیجه رسید م تا  اموال منزلم را که سال قبل از با نام و نشان ترین کمپنی های خارجی به قیمت گزاف خریداری کرده ام  به پیشواز کنفرانس لندن  به قیمت نا چیز انرا لیلام نمایم تا باشد حداقل به هموطنانم قبل از رسیدن کمک های بین المللی من پیش قد م ترباشم  عجله کنید از این لیلام به تاوان استفاده نموده جگره و دعوا تا حدی که پرنسیپ مایان اجازه دهد حق مراجعین است ورود مراجعین در 24 ساعت ازاد است.شیرلالا خدمتگار شما
 
با دیدن این لوحه  به فکرم گشت که  راستی من هم به بعضی اجناس از قبیل  اوتوئ اتشی , اوجاق , تخته منقل, منقل اتش برای صندلی, چایجوش, صندلی, ابدان اب, سطل ازاین قبیل چیز ها نیاز ارشد دارم  می شود شیر لالا, همین اجناس را به قیمت نا چیز برایم بفروشد تا از مصیبت سردی هوا من و فامیلم حداقل در امان بمانیم خلاصه ئ کلام که صد دل را یک دل کردم  زنگ دروازه  شیر لالا, را فشار دادم بعد از چند لحظه  شخصی, در را برویم باز کرد گفت خیرت است:  گفتم بلی  قربان من این لوحه را خواندم و خواستم  مرد, در میان حرفهایم دوید  گفت: ظالم جان خلاصه و کوتاه بگو که خریدار هستم بیا, بیا داخل که من همین لحظه  با یکی از دوستانم در لندن تلیفونی گپ می زنم  کل خانه  در اختیارات  برو از سالون و اشپز خانه شروع کن باز بالا اتاقهای خواب است  همه جا و همه چیز ها را ببین باز پائین بیا من  در سالون هستم  هر چیزی که خوش ات امد باز در نرخ اش جور می ایم برو,  برو
 
به مجردیکه  در سالو ن داخل شدم من در جستجوی لیحاف صندلی و صندلی بودم  دیدم  چی سیت وکوچ لوکس چی بخاری  تیل خاکی چاپانی مدرن عاجل از سالون برامدم به اشپز خانه امدم چشمانم اوجاق ذغالی,  منقل, تخته منقل, اتش گیر,  را می پالید   به جای ان  چیزی های لوکسی را دیدم  که اصلا  از چیز های که من در جستجوی اش بودم نام نشانی نبود با خود تصمیم گرفتم   انچه را که من  می جویم  در این لیلام  شیر لالا , اقبال یافتن اش نا ممکن است امدم  دم دروازه  سالون   به  همان نفری که مرا  اجازه ئ داخل شدن داده بو د تا  اجازه بخواهم و بروم  به طر ف با ر وکار خود  دیدم که  وی سخت مصروف صحبت تلیفونی است سر اش  را بالا کرد با اشاره دست  برایم  فهماند که داخل سالون  شوم و منتظر بمانم تا صحبت تلیفون اش ختم شود من هم اطاعت کردم  روی کوچ  نرم  و مجلل  نشستم  فضای  گرم و معطر سالون  باور نکردنی بود سکوت سالون  فقط  در صحبت تلیفونی  همین  شخص که تکرار  در تکرار می گفت  تشویش نکنید , من  غم اش را می خورام,  نی نی , تشویش نکنید , حتما حتما , شما با خاطر جمع فرمایشات تانرا به  کمپنی های  خارجی بفرستید  تا اجناس نو زود بر سد,  نی نی , تشویش نکنید, من غم اش را خوردام,  نی نی, تشویش نکنید , متاثر می شد.  خلاصه نیم ساعت تمام همن تکرار جملات و کلیمات بود. بعد از نیم ساعت  این صحبت تلیفون  به پایان رسید  مرد  از  جایش بلند شد و گفت  خو برادر  چی شد چیزی , میزی , خوش ات امد یا نی بگو که  دستلا ف ات بگیرم در همین گل صبح من گفتم: نی قربان  انچه  که من به ان ضرورت دارم دراین خانه نیست . مرد گفت: عجب شیر مرغ و جان ادم این جا پیدا می شود  ظالم جان بگو چی کار داری پشت چی می کردی که من برایت پیدا کنم بگو نی .  من گفتم:  قربان  من لیحاف  صندلی , اوچاق , منقل , اتش گیر, تخته منقل, ابدان اب, از این قبیل چیز ها کار دارم من فکر می کنم  شما  از این وسایل  اصلا استفاده نمی کنید. مرد در حالیکه  قهقه  می خندید گفت: ظالم جان  ادرس غلط کردی  این  خانه شیر لالا است  نه کهنه فروشی سر چوک, برو  د ر کدام کهنه فروشی  پشت این چیز ها بگرد   و به سخنانش  چنین  ادامه داد هی, هی  این وطن  بخدا اگر مدرن و یا دموکراتیک شود  زیرا در این قرن 21 که مردم دنیا به کجارسیده اند  مردم ما هنوز هم  پشت  صندلی و منقل  و لیحاف , صندلی می گردند هی  هی هی برو  ظالم جان  پیش رویت  خوبی
 
از قلم فضل الر حیم رحیم
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :